0

نوشته شده در تاریخ: 1395/09/02

امامزاده هلال ابن علی

خلاصه: نام این امامزادة عظیم الشان محمد و لقبشان هلال ...

نام این امامزادة عظیم الشان محمد و لقبشان هلال و مشهور به هلال علی (علیه السلام) می باشد که تداعی کننده هلال ماه است و در تاریخ اینچنین آورده اند که ایشان در مدینه منوره در شب اول ماه مبارک رمضان سال 14 هـ. ق بدنیا آمده و در شب جمعة دهة آخر رمضان سال 64 دیده از جهان فروبسته اند.

حضرت علی (علیه السلام) برای ادای نماز مغرب به مسجد رفته بود که قنبر، غلامش، خبر ولادت این نوزاد را آورد و حضرت با شنیدن این خبر خوشحال شد و برای ادای شکر، با نگاهی به آسمان، چون چشمش به هلال ماه رمضان افتاد، فرمود:«هذا هِلالٌ وجهُه» این نوزاد رویش چون ماه است.

به همین مناسبت او را «محمد هلال» نامید و از آن پس بود که به «هلال علی» شهرت یافت. مادر محمدهلال، امامه دخترِ زینب فرزند پیامبر، حضرت محمد (صلی الله علیه وآله وسلم) می ‌باشد که پس از شهادت حضرت فاطمه (علیها السلام)، بنا بر وصیتش، حضرت علی (علیه السلام) وی را برای سرپرستی فرزندانش به عقد خود در آورد. بنابراین حضرت محمدهلال (علیه السلام) از طرف پدر فرزند بلافصل علی (علیه السلام) و از سوی مادر با دو واسطه به حضرت محمد (صلی الله علیه وآله وسلم) انتساب دارد. زمانی که هلال بن علی (علیه السلام) و عون بن علی (علیه السلام) در طائف بودند، خبر شهادت امام حسین (علیه السلام) و یارانشان به آن‌ها رسید پس چند روز به عزاداری و سوگواری پرداختند. پس از آن طائف را ترک گفتند و به سوی خراسان که در آن زمان مرکز بسیاری از شیعیان و دوستداران اهل بیت علیهم السلام بود روانه شدند. پس از ورود به خراسان در شهر طوس اقامت گزیدند، مردم آن دیار از ورود آن ها آگاه شده و گروه گروه به دیدارشان می‌رفتند و گرد آنان جمع می‌شدند. حاکم وقت طوس - قِیس بن مُرّه - در آن زمان به طائف و بطحا رفته و مغیره - پسر عمش - را جانشین خود قرار داده بود. چون مغیره از ورود هلال بن علی (علیه السلام) و عون بن علی (علیه السلام) و گرد آمدن انبوه شیعیان و دوستان اهل بیت (علیهم السلام) به دور آن ها مطلع شد، از ترس آن که مبادا شورشی علیه او یا حاکم طوس برپا شود، قیس را از این جریان آگاه ساخت. او بلافاصله خود را به طوس رساند، لشکری مهیا ساخت و مغیره را به فرماندهی سپاهی دیگر نصب کرد و آن دو بزرگوار و یارانشان را به نبرد طلبید.هلال بن علی (علیه السلام) و عون بن علی (علیه السلام) به اتفاق دوستان و یارانشان، برای دفاع از خود از شهر خارج شدند و با لشکر قیس و مغیره به نبرد پرداختند. نبرد تا آغاز شب ادامه یافت که بسیاری از یاران و شیعیان مجروح و کشته شدند و عون بن علی (علیه السلام) نیز شهید گردید. شبانگاه، چون حضرت محمد هلال (علیه السلام) از شهادت برادر مطلع شد با کثرت سپاه دشمن و کمی یاران چاره را در آن دید که شبانه طوس را ترک و به نقطه‌ای دیگر مهاجرت کند. پاسی از شب گذشته بود که حضرت، یاران باقیمانده را به حضور طلبیده و آن‌ها را در ادامه نبرد یا ترک آن به اختیار خود گذاشت، سپس با آنان وداع کرد و شبانه خود را به قلب سپاه دشمن زد و با کشتن و زخمی کردن عده‌ای، در حالی که خود نیز مجروح شده بود به نقطه‌ای نامعلوم روانه گردید. طول شب را به پیمودن راه و بیراهه‌ها گذراند. صبحگاهان به تپه‌ای رسید که چشمه آبی در کنار آن روان بود، نماز صبح را به جای آورد. هنگامی که هوا روشن شد نگاهی به اطراف خود افکند، از دور کلبه‌ای دید که در کنار آن زن کهنسال و دختر جوانی ایستاده‌اند، خود را به آن جا رساند. با نزدیک شدن حضرت به کلبه، پیرزن جلو آمد، سلام کرد و از او خواست از اسب پیاده شود. پیرزن اسب او را گرفت و کنار کلبه بست و ایشان را به داخل کلبه فراخواند. حضرت محمد هلال (علیه السلام) وارد کلبه شد، پیرزن از او سؤال کرد: «ای جوان کیستی؟ از کجا می‌آیی و این زخم‌ها چیست؟» حضرت در پاسخ گفتند: «ای مادر! من مردی تاجرم، حرامیان به قافله ما حمله کردند. تعدادی را کشتند و برخی را مجروح و زخمی کردند، من نیز با آن‌ها نبرد کردم و زخمی شدم و برادرم نیز کشته شد. چون شب فرارسید از میان آن ها بیرون آمدم، تمام شب در راه بودم و هم اکنون به این جا رسیدم». پیرزن، زخم‌های حضرت را مرهم نهاد و طعامی برایش مهیا ساخت. سپس سؤال کرد: «ای جوان، چهره و جمال تو به اولاد ابوتراب می‌نماید، تو را به محمد و آل او سوگند می‌دهم به من بگو که تو کیستی؟ نامت چیست و از کدام قبیله‌ای؟». حضرت محمد هلال (علیه السلام) در جواب فرمودند: «ای مادر، نامم محمد هلال و فرزند علی بن ابیطالب هستم». پیرزن چون نام علی (علیه السلام) را شنید با دخترش به دست و پای آن حضرت افتادند و از سر شوق گریه کردند، پيرزن نیز خود را معرفی کرد و گفت: «من و دخترم نیز از شر کافران و ستمکاران به این مکان پناه آورده‌ایم». حضرت روز را به استراحت پرداخت، چون شب فرارسید، خواب هولناکی دید. صبح برخاست و اسب خود را برای رفتن آماده کرد. پیرزن از او خواست که نزد آنان بماند، ولی حضرت قبول نکرد، عذرخواهی و با آنان وداع کرد و راه خود را در پیش گرفت. چند شبی راه پیمود. روزها را به استراحت می‌پرداخت. تا آن که به حوالی قم رسید، کشاورزان در دشت‌ها و مزارع اطراف قم به زراعت مشغول بودند. حضرت محمد هلال (علیه السلام) نام آن مکان را پرسید. کشاورزان در جواب گفتند: «این جا حوالی شهر قم است و اهالی این منطقه به خاطر شهادت امام حسین (علیه السلام) و یارانشان، سوگوار و عزادارند. از سوی دیگر محمد اشعث با هزاران نفر قصد حمله به مردم قم را دارد، او که دشمن اهل بیت (علیهم السلام) است، می‌خواهد دوستان و شيعیان علی (علیه السلام) را به قتل برساند». حضرت محمد هلال (علیه السلام) چون این خبر را شنید، روی به کاشان نهاد، اسب خود را می‌راند تا به احمدآبادِ کویر و پس از آن به نوش آباد رسید. در آن جا پیرمردی در باغش از آن حضرت پذیرایی کرد و ایشان پس از ساعتی استراحت به طرف آران حرکت نمود. هنگام غروب بود که نزدیک حصاری رسید، زارعان به کشت و آبیاری مشغول بودند، کشاورزان از دیدن این جوان در شگفت شدند. حضرت محمد هلال (علیه السلام) از آنان نام محل را پرسید. گفتند: «این جا مزرعة آران دشت است». از میان آنان پیرمردی که «بابایعقوب» نام داشت و بارها به حضور پیامبر اسلام (صلی الله علیه وآله وسلم) شرفیاب شده بود و از دوستان و پیروان علی (علیه السلام) بود، نزدیک آمد، سلام کرد و به آن حضرت خوش آمد گفت. سپس از آن حضرت خواست خود را معرفی کند. حضرت خود را شناساند که از اولاد علی (علیه السلام) است. بابایعقوب خود را به دست و پای ایشان افکند و ميهمان عزیز و تازه واردش را همراه خود به خانه برد، از ايشان پذیرایی کرد و زخم‌هایش را مرهم نهاد. پس از آن زیرزمینی را ـ که آب در آن جاری بود ـ برای سکونتش آماده ساخت. حضرت محمد هلال (علیه السلام) در آن جا اقامت گزید و بارها به بابایعقوب فرمود: «من از طائف که بیرون آمدم هیچ جا یک دم آرام نگرفتم، اما در این مکان به آرامش رسیدم».از آن پس بابایعقوب و فرزندانش در خدمت آن بزرگوار بودند و از یاران و دوستانِ دیدارکننده، پذیرایی می‌کردند. آن حضرت به مدت سه سال در آران بود و در مکان مذکور به عبادت و وعظ و ارشاد دوستان و شیعیان مشغول بود. سرانجام حضرت محمد هلال (علیه السلام) در شب جمعه آخر ماه مبارک رمضان سال سوم اقامتشان، پیامبر صلی الله (علیه وآله وسلم)، حضرت علی (علیه السلام)، حضرت زهرا (سلام الله علیها)، امام حسن (علیه السلام)، امام حسین (علیه السلام) و عون (علیه السلام) را به خواب دید که در آن میان پیامبر (صلی الله علیه و آله وسلم) او را مورد خطاب قرار داده، فرمودند: «فرزندم! مدتی است که انتظارت را می‌کشم». پیامبر (صلی الله علیه وآله وسلم) سیبی در دست داشتند و به حضرت محمد هلال (علیه السلام) فرمودند: «این سیب از آنِ توست، جهد کن تا فردا شب با این سیب روزه خود را افطار نمایی و نزد ما باشی». چون حضرت از خواب بیدار شد ماجرای خواب خود را برای بابایعقوب نقل و خواب را بدین گونه تعبیر کردند که: «امروز آخرین روز عمر من است و امشب از دنیا می‌روم». بابایعقوب و فرزندانش با شنیدن خواب و تعبیر آن ناراحت و گریان شدند. حضرت محمد هلال (علیه السلام) آنان را دلداری داد، آیاتی از قرآن مجید را راجع به مرگ و عالم آخرت برایشان تلاوت نمود. چون شب فرارسید آن حضرت نماز مغرب و عشاء را همراه بابایعقوب و فرزندانش به جماعت اقامه کردند. سپس آن ها را وصیت نمود که پس از مرگ مرا در همین مکان دفن کنید. آنگاه سر به سجده نهاد. چون ساعتی گذشت یاران متوجه شدند که آن بزرگوار ندای ارجعی را لبیک گفته و به جمع جد، پدر بزرگوارشان و برادران ملحق گشته است. بابایعقوب و فرزندانش، آن حضرت را غسل داده، کفن نموده و پس از نماز، ايشان را در همین مکان که زیارتگاه اوست به خاک سپردند. پس از سه روز بابایعقوب نیز به او پیوست و در پایین قبر آن حضرت به خاک سپرده شد.

بازدید (194) | کامنت (0)

نظرات کاربران(0)

شما هم نظر بدهید

Captcha
طراحی: آرشاپرداز